|
توی چشماش زل زده بودم. اونم همینطور. چشم تو چشم بودیم! و اون کوچکترین حرکتی نمی کرد. می دونی چیه؟ هیچی لذت بخش تر از نگاه کردن به یه ساعتی که خوابش برده نیست!
میليون ها ، ميليون ستاره در دل آسمان نور افشاني مي كنند ولي شب همواره تاريك است . يک و فقط يك ستاره در دل انسان متولد مي شود و تنها همان ستاره روح او را همچو روز ؛ مي درخشاند . پ.ن دل ها بس ناجوانمردانه سختند ...
عاشق.....
روی اون بوم بزرگ،یه جای کوچیک رو انتخاب کردی، اون وقت نقش منو طرح زدی،اندازه ی یه نقطه...من جون می گرفتم و تو رنگ می کردی...کارت که تموم شد،یه رشته ی باریک کشیدی، یه سرشو خودت توی دست گرفتی و یه سرشم دادی دست من تا خودم اِدامش رو بکشم... از اون موقع چند سالی می گذره و من چیزایی فهمیدم...من عاشق شدم،عاشق طرح های دیگه ی روی بومت،اما هیچ کدوم تشنگیمو کامل رفع نکردن،شاید حتی تشنه ترم کردن. یه روز از خواب بلند شدم و فکر کردم...اونقدر فکر کردم تا ذهنم تشنه شد،همون موقع چیزی توی وجودم بهم نهیب زد،می دونستم داره اتفاقایی میفته،پس صبر کردم،صبر... حالا می فهمیدم اون رشته ای که دستم دادی جز سرنوشتم و خط اتصال من به تو نبوده... سال ها بی توجه به معنای حقیقیِ نشونه هایی که تو کتاب ها،تصویرها و فیلم ها برایم می ذاشتی،گاهی اشک می ریختم،اما نمی دونستم این اشکها برای چی بی وقفه پایین میان؟ اما الان می دونم،می دونم که تا حالا تشنه ی تو بودم،تو که منو نقاشی کردی،تشنه ی عشقی که منو خلق کرد، می دونم که فقط تو، فقط تویی که می تونی منو سیراب کنی...
یک آن انگار مرده بودم! بله مرده بودم البته به خیال تو. اما مگر من در این دنیای پیچ در پیچ رهایت می کردم؟ دستهایت را همانند صلیبی روی سینه ام گذاشتی،می خواستی جانی دوباره به من دهی...دستهایت منجمد بودند،شاید تا به حال مرده ندیده بودی!.....حالت بهتر از من نبود که بدتر بود،اما این را به تو نگفتم. همانطور که قلبم را می فشردی،به ناگاه سینه ام شکافت و جسم متشنجت را در قعر وجودم جای داد...حال تو اسیر من بودی،اسیر من و خواسته های من...صدایت خاموش شد و مرا حیران و سر در گم بر جای گذاشت. من خیال می کردم از آن پس تو ،صدایت،دستانت و قلبت از آن من خواهد بود...ولی ای کاش هماندم خیالات واهی را قطره قطره به خورد زمین می دادم تا مرا به حال خود گذارند. من در سایه ی آرزوهایم گم شده بودم. بر صورتم چنگ زدم تا شاید انگشتانم در جانم فرو روند و تو را بیابند...اما این کالبد برای همیشه دست نیافتنی می نمود،تا روزی که نه در خیال تو،که در حقیقت، زندانت را ترک کرده و هر دومان را آزاد ساختم... اکنون وجدانم آسوده است زیرا دانستم هیچ کس حتی خودم یارای گشودن دریچه ی قلبم را نداشته،جز تو...
|
About![]()
امشب شعري خواهم نوشت Archivesهفته چهارم آذر 1387هفته سوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 AuthorsMarZziتنهاترین ستاره خوابگرد Links
.::درياچه آخر دنيا::. |